Rofile of the wolf...۸
(نیمرخ گرگ ۸)
چند ساعت بعد، صدای زوزههای گرگ بود که هایون را از خواب آرامش مانندش بیرون کشید.
نه یک زوزه ی عادی ، بلکه یک نجوای جمعی از گرگ ها بود. نفسهایش در هوای یخزده، ابرهای سفید و زودگذری میساخت که مانند روحهای در حال فرار محو میشدند. تاریکی، جنگل را نه پوشانده، بلکه بلعیده بود.
هیچ چیز دیده نمیشد.
فقط سایههای درختان بودند که همچون اسکلتهای غولپیکر و به هم پیچیده، قصد خفه کردن آسمان را داشتند.
و در همان لحظه، حقیقتی تلخ و زهرآگین چون خنجری یخزده در قلبش فرورفت:
-اتوبوس رفته بود.
-او را، تنها، در دل این گورستان یخزده رها کرده بود.
قلبش چنان به دیواره قفسه سینه میکوبید که گویی میخواست از شکستگیهای قدیمی آن بیرون بزند.
تنها تکیهگاهش، همان کولهپشتی سیاه و بیروح بود.
با دستانی که از سرما و ترس میلرزید، چراغقوه را از عمق کیف بیرون کشید.
دکمه را فشار داد.
پرتو نور در تاریکی همه چیز را بدتر کرد.
از اعماق سیاهی، جفت جفت چشمهایی سوزان و زردرنگ پدیدار شدند. حدود دهها و شاید هم بیشتر.
زوزهای بلند، سکوت را پاره کرد و گلهای از گرگهای خاکستری و ستبر، از پشت درختان بیرون خزیدند. پیشروی آنها، گرگی به اندازه یک خرس بود، با چشمانی که همچون دو زغال گداخته در تاریکی میسوخت و دهانی که از آن آب دهانِ براق و بدبو چکه میکرد.
او مستقیم به سمت هایون آمد.
هایون یخ زده بود.
بوی مرگ،بوی گوشت گندیده و خاک سرد ،را در هوای اطرافش حس میکرد.
با هر قدم عقب، آنها دو قدم نزدیکتر میشدند.
و آنگاه، بدشانسی، همچون دوست قدیمیِ خیانتکارش، بازگشت. پایش به ریشهای پیچیده خورد و بدنش با ضربهای سنگین بر زمین یخزده فرود آمد.
گرگِ پیشرو، دیگر صبرش تمام شده بود.
دهانش را تا حد ممکن گشود، دندان های که میتوانست جمجمه را خرد کند.
بوی گرم و تعفنآور گوشت خام از گلویش برخاست.
اما ناگهان، از دل تاریکی، تودهای خشمگین و بزرگتر، با خزی به رنگ خاکستری متفاوت، از پهلو به گرگ حمله ور شد. حملهای سریع و کورکورانه.
صدای خرد شدن استخوان، پارگی گوشت و نعرههای حیوانی که از عمق رنج برمیخاست، هوای شب را پر کرد. نبردی کوتاه، خشن، و مرگبار.
هایون، با دست و پایی لرزان و سست شده ، سعی کرد بلند شود.
اما مچ پایش زیر وزنش خم شد و دوباره افتاد.
چراغقوه از دستش رها شد و در برف گم شد.
اکنون در تاریکی مطلق بود.
فقط صداها بودند. خِرخِرهای آخرین نفسها، صدای پارگی مداوم، و نالههای حیوانی که حالا به ضعف میگرایید. و در میان همه اینها، نفسهای بریده و هق هق خودش.
دیگر توانی نداشت.
خود را به تنه درختی رساند، در گوشهای جمع شد، دستانش را روی گوشهایش فشرد و چشمانش را آنقدر بست که جلوی صورتش سوسو زد.
اشکهای داغ، مسیر یخزدهای روی گونههایش گشودند.
ذهنش، خالی از فکر، فقط یک سوال را به دیواره جمجمهاش میکوبید.
حالا باید چه کار کنم؟
حالا... باید چه کار کنم؟
و در این میان، صدای نعرهها کمکم محو شد.
جای آن را سکوتی سنگینتر از مرگ گرفت.
فقط صدای وزش باد و تپش قلب دیوانهوار خودش باقی ماند. چند دقیقه گذشت. یا چند ساعت؟ زمان در این مکان مرده بود.
وقتی گریههایش خشک شد و فقط هق هقی خشک در گلویمانده باقی ماند، متوجه سکوتی شد که از زوزهها ترسناکتر بود.
جنگل خالی بود.
تنها چیزی که روی زمین برفزده باقی مانده بود، لکههای خونی و در حال گسترش و گرگی خاکستری که نفسهایش به سختی بالا و پایین میرفت.
بقیه گرگ ها رفته بودند.
دلش میخواست فرار کند.
پاهایش برای دویدن فریاد میزدند.
اما چیزی در سینهاش، چیزی که فکر میکرد سالها پیش مرده است، تکان خورد:
یک احساس عجیب...که با تپش قلب مرده اش شکل گرفت.
حسی مرگبار...
(تا پنج لایک/پارت دیگه گذاشته میشه)
.
.
.
#مرگ_بر_اسراییل
#آرمی
#وانشات
#سناریو
#جیمین
#تهیونگ
#نامجون
#جین
#جیهوپ
#یونگی
#جونگکوک
#رمان
چند ساعت بعد، صدای زوزههای گرگ بود که هایون را از خواب آرامش مانندش بیرون کشید.
نه یک زوزه ی عادی ، بلکه یک نجوای جمعی از گرگ ها بود. نفسهایش در هوای یخزده، ابرهای سفید و زودگذری میساخت که مانند روحهای در حال فرار محو میشدند. تاریکی، جنگل را نه پوشانده، بلکه بلعیده بود.
هیچ چیز دیده نمیشد.
فقط سایههای درختان بودند که همچون اسکلتهای غولپیکر و به هم پیچیده، قصد خفه کردن آسمان را داشتند.
و در همان لحظه، حقیقتی تلخ و زهرآگین چون خنجری یخزده در قلبش فرورفت:
-اتوبوس رفته بود.
-او را، تنها، در دل این گورستان یخزده رها کرده بود.
قلبش چنان به دیواره قفسه سینه میکوبید که گویی میخواست از شکستگیهای قدیمی آن بیرون بزند.
تنها تکیهگاهش، همان کولهپشتی سیاه و بیروح بود.
با دستانی که از سرما و ترس میلرزید، چراغقوه را از عمق کیف بیرون کشید.
دکمه را فشار داد.
پرتو نور در تاریکی همه چیز را بدتر کرد.
از اعماق سیاهی، جفت جفت چشمهایی سوزان و زردرنگ پدیدار شدند. حدود دهها و شاید هم بیشتر.
زوزهای بلند، سکوت را پاره کرد و گلهای از گرگهای خاکستری و ستبر، از پشت درختان بیرون خزیدند. پیشروی آنها، گرگی به اندازه یک خرس بود، با چشمانی که همچون دو زغال گداخته در تاریکی میسوخت و دهانی که از آن آب دهانِ براق و بدبو چکه میکرد.
او مستقیم به سمت هایون آمد.
هایون یخ زده بود.
بوی مرگ،بوی گوشت گندیده و خاک سرد ،را در هوای اطرافش حس میکرد.
با هر قدم عقب، آنها دو قدم نزدیکتر میشدند.
و آنگاه، بدشانسی، همچون دوست قدیمیِ خیانتکارش، بازگشت. پایش به ریشهای پیچیده خورد و بدنش با ضربهای سنگین بر زمین یخزده فرود آمد.
گرگِ پیشرو، دیگر صبرش تمام شده بود.
دهانش را تا حد ممکن گشود، دندان های که میتوانست جمجمه را خرد کند.
بوی گرم و تعفنآور گوشت خام از گلویش برخاست.
اما ناگهان، از دل تاریکی، تودهای خشمگین و بزرگتر، با خزی به رنگ خاکستری متفاوت، از پهلو به گرگ حمله ور شد. حملهای سریع و کورکورانه.
صدای خرد شدن استخوان، پارگی گوشت و نعرههای حیوانی که از عمق رنج برمیخاست، هوای شب را پر کرد. نبردی کوتاه، خشن، و مرگبار.
هایون، با دست و پایی لرزان و سست شده ، سعی کرد بلند شود.
اما مچ پایش زیر وزنش خم شد و دوباره افتاد.
چراغقوه از دستش رها شد و در برف گم شد.
اکنون در تاریکی مطلق بود.
فقط صداها بودند. خِرخِرهای آخرین نفسها، صدای پارگی مداوم، و نالههای حیوانی که حالا به ضعف میگرایید. و در میان همه اینها، نفسهای بریده و هق هق خودش.
دیگر توانی نداشت.
خود را به تنه درختی رساند، در گوشهای جمع شد، دستانش را روی گوشهایش فشرد و چشمانش را آنقدر بست که جلوی صورتش سوسو زد.
اشکهای داغ، مسیر یخزدهای روی گونههایش گشودند.
ذهنش، خالی از فکر، فقط یک سوال را به دیواره جمجمهاش میکوبید.
حالا باید چه کار کنم؟
حالا... باید چه کار کنم؟
و در این میان، صدای نعرهها کمکم محو شد.
جای آن را سکوتی سنگینتر از مرگ گرفت.
فقط صدای وزش باد و تپش قلب دیوانهوار خودش باقی ماند. چند دقیقه گذشت. یا چند ساعت؟ زمان در این مکان مرده بود.
وقتی گریههایش خشک شد و فقط هق هقی خشک در گلویمانده باقی ماند، متوجه سکوتی شد که از زوزهها ترسناکتر بود.
جنگل خالی بود.
تنها چیزی که روی زمین برفزده باقی مانده بود، لکههای خونی و در حال گسترش و گرگی خاکستری که نفسهایش به سختی بالا و پایین میرفت.
بقیه گرگ ها رفته بودند.
دلش میخواست فرار کند.
پاهایش برای دویدن فریاد میزدند.
اما چیزی در سینهاش، چیزی که فکر میکرد سالها پیش مرده است، تکان خورد:
یک احساس عجیب...که با تپش قلب مرده اش شکل گرفت.
حسی مرگبار...
(تا پنج لایک/پارت دیگه گذاشته میشه)
.
.
.
#مرگ_بر_اسراییل
#آرمی
#وانشات
#سناریو
#جیمین
#تهیونگ
#نامجون
#جین
#جیهوپ
#یونگی
#جونگکوک
#رمان
- ۱۲۷
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط